سفارش تبلیغ
صبا

سلااااااااااااااام دوباره به آستان قلم

دوشنبه 89/6/29 8:5 صبح| شهید محمد کاوه، سقز، رجال صدقوا ما عاهدوالله | نظر

مدتی است چیز جدید ننوشته ام:

 سر پر از دغدغه و ذهن پر از اندیشه ... دیده پر اشک،‏ دل پر خون،‏ پای قلم بسته و لنگ ....

در آشفته بازار ذهنم،‏ معانی گران بودند و کلمات نادر ؛‏ ترجیح دادم تنها مشتری اش دلی باشد که سوختن را تجربه کرده و بالی که زخمی آرزوهی پرواز است....

این را هم با حال و هوایی متفاوت هم بمناسبت سالگرد شهادت شهید کاوه(11شهریور) و هم ایام هفته دفاع مقدس نوشتم ...بعشق شهیدی که راز وجودش سینه کردستان نه ، سینه جهان را تنگ کرده این مطلب را برای وبلاگ شهدا نوشتم که بخاطر استفاده خوانندگان اصل 110 اینجا هم میگذارم...تا یار که را خواهد و با کس نظر افتد...

 قسمت این بود که من با تو معاصر باشم....

روزهای دهه 60وقتی شیرینی صدای گریه نوزادی برای اولین بار در میان هیاهوی جنگ و غرش موشکها و بوی خاک و خون و آوار گم می شد،بال باور مردمان را یارای گشوده شدن در افقی ورای لایه های غبار آلود جنگ نبود تا حتی تصور کند که دست تقدیر، ظهور نسلی را رقم میزند که روزی نام بسیجیان و رزمندگان آن نبرد را،همانها که اتوبوس اتوبوس،با بلندگوی پخش مارش جنگی از خیابانهای شهر عبور میکردند را، مترادف آیه رجال صدقوا ما عاهدو الله فمنهم من قضی نحبه و ... بگیرد! همانها که در روزگار تولد نسل دهه 60،در کوههای کردستان و بیابانهای جنوب مظلوم اما نیرومند، رحیم اما شدید بر دشمن، می غریدند همان بچه های خاکی پوش بی ادعای دبیرستانی ، دانشجو و طلبه و بازاریهر وقت نوبت شهید میشود دوست دارم واژه های عصادارم را مرخص کنم و واژه های تیزپایی بیاورم که نرم و سبک در صفحه بدوند همانطور که شهید تیزپاتر از همه در دشت السابقون میدود بسم الله :

شاید کسی فکر نمیکرد از نوزادان آنروزهای تلخ جنگ و بمباران ، نسلی بلندشود که مشتی از خاک شلمچه مستش کند، که لختی آغوش خاکهای فکه و طلاییه را با تمام تعطیلات نوروز و خوشی هایش عوض کند نسلی که برای آرمان  شهدای جنگش شهید بدهد! نسلی که برای اهانت فریبخوردگان، به تابوت خالی و پلاک شهیدی گمنام، بازگشته از سالها خفتگی رمزآلودش در دل بیابانهای جنوب، تا مرز جنون برود و کتک بخورد ! چه کرد نسیم روح افزای روح اللهی خمینی با این نسل؟

من هم یکی از آن نسل سومی ها هستم در همان شرایط هم متولد شدم و شاید کسی گمان نمیکرد که سالها بعد عمق نگاه مادری پیر و دلسوخته از یک شهید، وادی بودنم را بارها و بارها بشکند... منظورم من نوعی ست. هم من و هم همه نسل سومی هایی که از راز خون شهید می خواهیم به جدال ثارالهی حیات با ممات برسیم، و بدانیم زیبایی ثارالله شدن در چه بود که در نظر بازی شان بیخبران حیرانند!؟ ناچاریم ردّ خون آن مردان را بگیریم و برویم... گرفتم و رفتم اولین کسی که در این شهر(مشهد)، حیرتکده عقلی ساخته بود و در آن به ما مردگان لبخند میزد، شهید کاوه بود: نه دیدمش و نه حسش کردم چون چندسال بعد از شهادتش کلاس اول رفتم .اما مزارش  که میروم گویا سالها آشنایم بوده مزارش بوی گلهای وحشی کوههای سترگ کردستان و قله های تیزش را میدهد .بوی  مردانی که برایم تجسم عینی مالک و عمار و مقداد و میثم هستند... 

راز کردستان+چریک جوان 

اینها را که از احولش میخواندم برای اولین بار بالهای شکسته ادراکم که همواره از اثر ضربه  های لاممکن دردناک و شکسته بود و از رمق پرواز در افق اسطوره های تاریخ، همچون عمارها مالکها و ... سخت آزرده ، تسکین می یافت چرا که ادراک جانی برای پریدن میگرفت :

 

بعداز چند عملیات پاکسازی ضد انقلاب و کومله از شنیدن اسمش مقر به مقر عقب میرفت.

سقز: (زمستان 59- ) نزدیک سحر همه بیدار می شدند همه هم نماز شب می خواندند. اما همیشه چندنفر زودتر بیدار میشدند تا آبی را که در اثر شدت برودت هوا قطره هایش تا به زمین می رسید یخ می زد را برای رزمندگان گرم کنند. همان گروه، هم وضویشان با آب سرد بود و هم نمازشان را در آسایشگاه نمی خواندند پتو روی سرشان می انداختند و می رفتند بیرون. محمود یکی از آن چندتا بود او همان پتو را هم روی سرش نمی انداخت!

هرروز قیمت جایزه ای که برای سرش تعیین کرده بودند را بالاتر می بردند .ولی هیچ طمع ورزی جرئت نزدیک شدن بهش را نداشت.در شنودی که از بیسیم ضدانقلاب در یکی از عملیاتها انجام شد، گفتند: اوضاع قمر در عقربه چیکار کنیم؟ فرمانده پرسید:کاوه هم همراهشانه؟ گفتند:بله گفت :پس بیاین عقب.

در اوج عملیات و تیربار دشمن هیچوقت گردنش خم نمی شد .همیشه راست راه میرفت. میگفتن: خطر داره خمیده برو میگفت: جلوی ترکش سر خم نمیکنم!

 


پیوند‌ها